حكيم زجاجى
398
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
335 مرا نيز با او همين است حال * شديم از جفاى فلك پايمال چنين گفت يحيى ز كار جهان * شدم سير در آشكار و نهان ز كار زمانه شدم نااميد * سيه گشت بر ديده روز سپيد ندانم كه درمان اين كار چيست * به ما بر از اين پس كه خواهد گريست [ بسى ] جهد كردم در اين روزگار * كه كشتى برم زاين ميان بر كنار 340 ز غرقاب محنت به بيرون شوم * از آن پيش كز آب در خون شوم ميسر نشد آرزوهاى من * چنين تا شد از جايگه پاى من [ برآنم ] كه يزدان [ بىچو ] ن نخواست * كه مارا شود كارها جمله راست جز از مرگ درمان اين كار نيست * دلى هست كز غصه افگار نيست . . . نيارست از آن شاه خواست * همان پيش او يكدمى راه خواست 345 . . . كه گيرد بهانه بر اوى * بيندازد آب روانش به جوى بجز خامشى هيچ درمان نديد * پرانديشه جانش . . . رسيد سرافراز هارون پر از درد بود * ز غم آفتاب رخش زرد بود به سالى دل شاه انديشه داشت * در آن كار بد صابرى پيشه داشت سرانجام يحيى گرفتار شد * بر او روز روشن شب تار شد 350 على پور ماهان ورا بند كرد * فرستاد نزديك هارون چو گرد به زندان چنين بود آن نازنين * رشيدش بزد ز آسمان بر زمين به زهر هلاهل جوان را بكشت * به باغ ملامت نهالى بكشت چو فارغ شد از كار يحيى رشيد * سوى جمع شد رايتى بركشيد . . . كرد با لشكرى بىشمار * ز انديشه بر خويش پيچان چو مار 355 به يحيى فرستاد هارون پيام * كه با من بيا تا شوى نيكنام همان چار فرزند خود را بيار * برادرت را نيز اى هوشيار چو يحيى به فرمان او كار كرد * به وقت شدن نالهء زار كرد ببرد آن سران را و بربست بار * پرانديشه از گردش روزگار كنيزى كه غمز سران كرده بود * ملك را چنان دلگران كرده بود 360 كنيز سرافراز با خود ببرد * كه راه بدان بهر آن مىسپرد